|
|
![]() Happy and nurturing societies assume ample provisions for a man who is for a customized ways in search of divine.
I am writing only for my shadow, which is now stretched across the wall in the light of the lamp. I must make myself known to him. Zenda-Yad Sadegh Hedayat
|
Friday, January 31, 2003
٭ زن و مرد دو نهايت تند از راز خلقت هستند. همه مردان به نوعی در برابر نوعی از کشش زنانه سر تسليم می آورند. حتی کونی ها از مادر خود حساب می برند. آما تعدادی از آنها نيز از برادران تنی خود حسرت می خورند که دوست دختری ناز با سينه های برآمده دارند.
A man and a woman are two extremes horizon of creation. All men submit in one form or another to their affection for woman. Even the queers deem to their mother’s. A few of them even envy toward their brothers who have girlfriends with big bosoms. نوشته شده در ساعت 1/31/2003 10:00:00 PM توسط Azada
٭
Now I will dismiss myself from impassive women,
I will go stay with her who waits for me, and with those women that are warm-blooded and sufficient for me, I see that they understand me and do not deny me, I see that they are worthy of me, I will be the robust husband of those women. Walt Whitman - A Woman Waits for Me نوشته شده در ساعت 1/31/2003 09:48:00 PM توسط Azada
٭
Children always pay for adults’ selfish desires to keep or dismantle a marriage. And that is itself a pain – but it turns to be a killer when a communist judge orders a big police officer to adjust all that.
If there is no love and respect in a household, the family is simply dragging itself, tumbling here, rumbling there, hoping things will get better on its own. Till, that grinding macebearer comes down to order. نوشته شده در ساعت 1/31/2003 03:21:00 PM توسط Azada
٭ همه ما به نوعی شکار شده توسط ارزشهای گذشتگانمان هستيم. ما تنها مجريان آن ارزشها هستيم در حالی که به خيال خويش ما سرزنده بوده و بر امور زندگی امان استيلا داريم.
نوشته شده در ساعت 1/31/2003 03:17:00 PM توسط Azada
٭
We are all hunted by the values of the generations before us. We are merely the executioners, thinking are in charge and sound. نوشته شده در ساعت 1/31/2003 02:11:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................I have lost all my hope that there would ever be an understanding between sexes under one roof. Not that I had whole lots of hope before, but, I thought the education could save it. But I learned education on relationship makes one to be more equalizer than any thing. What we really need are men and women who would take punches of marriage/union good in return for some absurd benefits like hot sexual intercourse at earlier years to some companionship at later years.
So the best a man and a woman can do is to stay within the course so long they got love and respect. And to get out soon all that gone with that merciless hot winds of fire and misery. Life is too short to stay in a bad relationship. Societies make it too damn big deal for divorce. نوشته شده در ساعت 1/31/2003 02:11:00 PM توسط Azada Thursday, January 30, 2003
٭ يک هنرمند همه حقوقی را دارد که هرآنچه خوش داشت ابراز دارد. ما می خواهيم که او از چيزهای بگويد که ما در دل دوست داريم اما از اينکه به گونه ای با آنها مرتبط شويم - خجالت می کشيم. اما به مجدّد اينکه او شروع به تظاهر کرد ما آن حس غريبی را نيز داريم که از او بخواهيم گورش را گم کند.
نوشته شده در ساعت 1/30/2003 09:02:00 PM توسط Azada
٭
An artist has every right to express himself as it pleases him. We want him that way. We want him to display what we love but we are ashamed to be associated with in any ways. But, soon he starts pretending his expressions, we have that weird sense to tell him to get lost. نوشته شده در ساعت 1/30/2003 05:33:00 PM توسط Azada
٭ انسان تاريخ ساز است - اما در نحوه و بنای ساخت آن نقش ضعيفی دارد. منشهای گذشتگان انديشه او را آنقدر مخدوش می کنند که برای او کمتر اراده ای می گذارند تا در ساختمان تاريخی که می سازد نقش داشته باشد. اما، گاهگاهی ميوتيشن اتفاق می افتد. اتاترک در ترکيه مدرن مردی بود که روح گذشتگان تُرک را خبيث خواند و در يک روز برفی و سرد در آنکارا بساتش را درآورد و روی قبر گذشتکان تُرک جيش کرد.
نوشته شده در ساعت 1/30/2003 05:19:00 PM توسط Azada
٭
The theory of the Communists may be summed up in the single sentence: Abolition of private property.
Karl Marx How in world you have to have incentive to work, to educate yourself and to compete for a better life? The decease of dreams is a painful thing. I would correct Marx and say, “The theory of the Communists may be summed up in the single sentence: The death of human sprite.” نوشته شده در ساعت 1/30/2003 05:05:00 PM توسط Azada
٭ خيلی از رفاهيات زندگی اجتماعی را که می شناسيم، ما مديون انسانهای بزرگی هستيم که همواره حمّ خود را در راه رهايی و آسودگی هم نوعان خود می کنند. اما تشخيص اين صداقت آسان نيست و کم نيستند اشخاصی که با تظاهر بی شرمانه ای سعی در هدايت نيروهای در راستای منافع خويش هستند. جامعه ای سالم است که در صدد مصدود کردن راه اين فرصت طلبان بوده - منابع خويش را در گرو لياقت و برتری رقابتی افراد و سازمانها می گذارد. نقش دولت انجام امور نيست بلکه فراهم کردن زمينه های سالم برای رقابت آزاد نيروهای اقتصادی است. در جوامع مترقی، نقش دولت در انجام و گرداندن کارگاهای اقتصادی به حداقل می رسد. دائمی ترين وظيفه اقتصادی دولت فراهم کردن زمينهای رقابت و به حداقل رساندن بورکراسی است. انديشه های چپ، اقتصاد را تنبل و طبعأ فقر را همگانی می کنند.وظيفه اجتماعی دولت، اما، دخالت نکردن در زندگی و آداب خصوصی مردم است. در اينجا نيز دولت بيشتر می بايست نقش هدايت کننده داشته باشد تا مجری.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/30/2003 04:51:00 PM توسط Azada Wednesday, January 29, 2003
٭
The question of existence of god is so ambivalence to man that he may assume that the very question is part of his personal life’s mystery, ready to be unfold to him, one at a time.
He can be shocked in fear if he faces the ocean at night in his little fishing boat. But, mystery is not all in fearsome might of an ocean. If he chooses to stare hard enough into a cloudless ski in a desert night, he would go in dream shortly. In that very giant peaceful structure, he would see the face of god, assuring him that “Thou shall not feel alone!” He may not come out of this experience to tell others that he is no more an agnostic. But, he would feel good thereafter; knowing that he is not all that alone. نوشته شده در ساعت 1/29/2003 10:16:00 PM توسط Azada
٭ بخشی از يک نامه دراز قهرمان داستان به همسرش:
"عزيزم! اين را می نويسم چون دلم سخت چرکين از توست. شايد هم از خودم که آنقدر توانمند نيستم تا کمبودهای زندگی امان که تا حدود زيادی و قبل از هر چيز بازتاب ضعفهای خود من است، را مهار کنم. اين دردها گاهی آنقدر هجوم می آورند که دوست دارم سرم را محکم به ديوار بزنم و قطره های از خون آنرا را بر روی پارچه ای بريزم و به تو نشان دهم و بگويم :"عزيزم! با من مهربان باش! جنون نامهربانی تو مرا به هيزی واداشته است! ببين! من اين پارچه را از ميان لباسهای نشسته زن همسايه برداشته ام! امروز دهم ماه است. من اين را بايد بخاطر بسپارم! " نوشته شده در ساعت 1/29/2003 09:36:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................There is always those few sweet words you can remember, heard perhaps from a Sufi, an old man you can’t even remember his name, but a vague image of his you might have now, and that his words are with you for ever. Then, you know you have the words of wisdom at your disposal, so much that you want to pass it down to generations after. Literature is this very nifty vehicle that can make words of wisdom heavenly beautiful and eternal. نوشته شده در ساعت 1/29/2003 05:36:00 PM توسط Azada Tuesday, January 28, 2003
٭ قبول می کنم که ذهنی آشفته دارم. قبول می کنم که هنوز در اندر خم يک کوچه هستم - مانند تو به ايمان خاصی چنگ نزده ام. ولی به تو اطمينان می دهم که مرام تو در همزيستی من هرگز در تحديد نخواهد بود چرا که من تعصب خاصی ندارم که عقايد تو را تحمل نکنم. و يا اصولأ به عقيده ای آنقدر دلبسته باشم که زحمت پيرو کردن ديگران را بدان بکشم. اما، می دانم که تو هرگز اين توانای را نداری تا حتی عقيده ای آنچنان خنثی همچون ايده های نامتناجنس مرا تحمل کنی. من بکنار، اما، تو چگونه می خواهی با رقيبان عقيدتی ات که اکنون ظاهرأ دارند مستانه در کشورت می تازند به کنار بيايی؟ آيا اين تو را به واهمه وانمی دارد؟ ... که مثلأ سر تو را زير آب برای مدت طولانی نگه دارند تا خيال رقيب عقيدتی بودن برای آنها را از سر خود طرد کنی؟
نوشته شده در ساعت 1/28/2003 07:40:00 PM توسط Azada
٭
I can’t care if the whole world tips hat to left or right – I do crave for truth, believing that truth is not that obvious with naked eyes. And materialism with its enchantments had been for too long in decisive mission to bury it under its iron footsteps. But literature along with music and art in general will prevail the truth. For their lone business is human soul. نوشته شده در ساعت 1/28/2003 07:17:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................I hear only that rigid rhythms of footsteps of a nihilistic giant that scares me to death – leaves me no alternative but turn to only god my tradition has brought me up, Allah! نوشته شده در ساعت 1/28/2003 07:08:00 PM توسط Azada Monday, January 27, 2003
٭ آيا تاکنون متوجه شده ايد که تا چقدر صدای يک کودک در تلفن زيباست؟ تو اين را وقتی بهتر متوجه می شوی که قبل از آن با زنی شاکی و غرغرو که در اوج عادت ماهانه خود است صحبت کرده باشی.
نوشته شده در ساعت 1/27/2003 09:35:00 PM توسط Azada
٭
Have you noticed how heavenly beautiful it sounds a child’s voice on phone? You notice this if you just happened to hang up with a grouching woman who is in her prime of menstruation. نوشته شده در ساعت 1/27/2003 09:30:00 PM توسط Azada
٭
Nothing works better for a real man than to be under moral pressure of not meeting his dues. I am talking about that piece of bread that all men have to make sure is on table of every child they bring in this world. Ultimately, a man is responsible for his penis. Masturbation is always handy only a few inches away – should he says he can’t. نوشته شده در ساعت 1/27/2003 09:23:00 PM توسط Azada
٭ آزادی ملموس ترين و مقدس ترين ارزشهای است که ملتهای خوشبخت را با نگون-ملتها متمايز می کند. اما قبل از داشتن آزادی - داشتن شکمی که از گرسنگی قارت و قورت نکند لازم است. با همه اينها، تاريخ نشان داده است جنبشهای که دغدغه نخستينشان سير کردن مردم بوده است اولين خيانتکاران به آزادی بوده اند.
نوشته شده در ساعت 1/27/2003 09:16:00 PM توسط Azada
٭ خودکشی يک رهای است - اما بدون جدل بودن آن، آن را به ارزانترين و سرسريترين چاره که با ذات اقديسی انسانی ما در تناقض است مبدل می کند. رهای از دردهايمان تنها در گروه کوششهای ما در درک مشکلات و رسيدن به راه حلهای است که با منطق و ذهن روشن همگانی بخواند.
نوشته شده در ساعت 1/27/2003 09:08:00 PM توسط Azada
٭ ما حاصل غريب اتفاقاتی بيش نيستيم. پديده ای حرامزاده اين چنين، ما هنوز می بايست نابسامانی ها را تحمل کرده، در صدد سازمان دادن به آنها و قابل پيش بينی کردن آنها بکوشيم. درک عمق اين دو مطب يعنی اتفاقی بودن زندگی و کوشش و مسئوليت، به ما ياداوری می کند که اين سنگ بزرگتر از آن است که ما بخواهيم برای مدّت طولانی بالای سر خود نگهه داريم.
نوشته شده در ساعت 1/27/2003 08:52:00 PM توسط Azada
٭
We are a weird product of chances. A bastard phenomena as it seems, we still carry load of shits to have to organize ourselves and make this mess as predictable as possible. Only then, knowing the roots of both, is that we realize this is too big a stone to hold over our heads for too long. نوشته شده در ساعت 1/27/2003 08:30:00 PM توسط Azada
٭ در اوج قدرت و توانايم، همت من همواره اين بود که استيلا خود را بر ديگران تحميل کنم. اين درسهای نخستينی بودند که من از تلاشهای ذاتی همگان در طبيعت خام در راستای حفظ بقاء خويش آموختم. که هرچه رذيلتر و گستاختر باشم - از مشکلات ام سربلندتر بيرون می آيم.
دگرديسی من، اما، از همان آغاز با تلخی شروع شد. مرگ، شبهه ای بود که داس و چماقی در يک دست و نامه اعمال ام در دست ديگر خصمانه منتظر هجرت من بود. من يادشتهای او را جدی نمی گرفتم. اين بود که با هر جنده ای که سر راه ام سبز می شد همخوابه می شدم. بدينسان نامه اعمال من با نوشتهای ناخوانا فرشته مرگ به يک کتاب قطور دستنويس مبدل شد. من گناه زنخواهی و ابتذال را جدی نمی گرفتم. و آنگاه که اعمال نامه را به من دادند تا بابت حساب به گيشه حسابداری آخرت رجوع کنم - سعی کردم که کلکهای خاورميانه ای را که با آن عمری سپری کرده بودم را بکار اندازم. قسمتهای از کتاب را پاره کرده در زباله دان کنار گيشه انداختم. نگو که ماموران رژيم آخرت منتظر اين تخطی بودند. آنها از تمام کار من فيلمبرداری کرده و وقتی مرا برای بازخواست بردند - مجبور شدم به طور افتضاحی به التماس بيافتم. در حالی که ديگر حنجره گلويم از کرنشها ملتمسانه ام ديگر خراش برداشته بود به آن سرکرده تفتيش اعمال چنين گفتم "من به گناهی که کرده ام اقرار می کنم - لطفأ مرا تنبيه نکنيد! " سرکرده تفتيش تبسمی کرد و گفت "صبور باش! التماسهايت را نگهدار! تو به آنها در بعد از برسی اعمالت بيشتر احتياج داری!" هنوز انعکاس حرفش که با خندهای همکارانش عجين شده است در مغزم سنگينی می کند. نوشته شده در ساعت 1/27/2003 07:49:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................Papa, I am sure you do understand my intrudes to your world of women and spirituality! For you are the last holy father in religious history one should worry to get forgiveness for lack of control on his manhood desires! You understand the stress of it better than any other personage in history even if that bitter taste of betrayal is pointed at you. A man like you can not be so possessive of his women by any means. نوشته شده در ساعت 1/27/2003 06:47:00 PM توسط Azada Friday, January 24, 2003
٭ زندگی يک حادثه است که تنها او از راز آن آگاه است. ما بردگانی هستيم که بر حسب اتفاق می آييم و بی توجه می رويم. مگسی هستيم که وزوزهای ما حتی گوشهای حشرات را می آزارد. مرگ ما در هستی و تاريخ آن همانند نسيمی است که يک روز برگهای درخت اناری را می لرزاند - آنهم در يک روستای کويری و بی توجه به کودکی که صورتش کثيف بود و در گوشه چشمش چند دانه مگس شاش می کردند.
نوشته شده در ساعت 1/24/2003 11:10:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................Dear Papa Grigory, It is quite sometimes I have not written to you. It feels so good to know your sprit is there, somewhere in sky, maybe over my shoulders inducing me to write. But, I prefer to think that you are like a holy statue resting your arms on one of four mud-shelves surrounding our peasantry home in Iran – dictating me to resurrect the true stories about you and your life. Oh, dear holy man, our Siberian Startsy, I have things to tell you this morning! Not that I have no one else to write to – but you are top in my list today. For my needs at this moments are deep and essentially spiritual. Perhaps, I am desperate in other things which are not clear to me. And with the faith I could cast upon myself and think of what you were (not what your enemies, communist and bourgeois alike, have depicted you as), I can clear my mind today. With your blessings, at your holy presence, I can relinquish my anguishes and that nasty feelings of nothingness. I can tell you what it bothers me in deep. Things that are not clear to myself at this moment, I am sure of, now, if I grip firm your long Siberian black overcoat for answering to my calls, will become crisply clear to me. Only if I could have little more faith! True – writing about them is much help. But, it is like a walk in woods if one is to miss that waterfall it is always a blessing if a holy man remind him of its mystery. Thus, imagine, if you and me with few young women of faith are walking in woods, and you show us this image of nature, that lonesome waterfall, which likely must had stayed unnoticed by us – what if you insinuate the girls to wash themselves, would you ask me to leave? Would it be a jealousy traits of yours, should I insist I like to see and that I have as much stake in the scene?! Is that why you could never trust a man? Is that why you were antagonized so often by male gender – so much that you could not even tolerate the most gullible ones among your devoted female disciples? So, papa, see this is the problem with men! I am one of them! Naturally, I can not help but deviate from the your calling faith par excellence. Something you desire is a true and a whole of devotions, which, I can not bear to give. So, am I trying hard in vain to induce something that I am just incapable of. Oh! Papa! I can’t be sacrificing my own desires! Please, shadow your forgiveness upon me! I repent for this awful sin of mine! نوشته شده در ساعت 1/24/2003 10:59:00 PM توسط Azada Thursday, January 23, 2003
٭ يک روز گهی که شاخ و دُم نداره! چنين است و چنين نخواهد ماند. آی سی :فاک!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/23/2003 05:59:00 PM توسط Azada Monday, January 20, 2003
٭ زندگی ام هر آن می تواند توسط مقام معظم علياحضرت خانم به تباهی کشانده شود - درست مانند يک شمعی که در معبد شيطان از شکل بدرآمده است.
نوشته شده در ساعت 1/20/2003 11:31:00 PM توسط Azada
٭ اجسام در هوا عمومأ ملق زنان در تلاتم اند و آدم هميشه در اين معما می ماند که آنها در کدامين صورت خود نقش به زمين می شوند.
نوشته شده در ساعت 1/20/2003 11:23:00 PM توسط Azada
٭ حالم خوب است و بطور معجزه زای زندگی را می گذرانم. وقوع هر چيزی را انتظار دارم. گُه در همه جا گسترده است و اين چيز جديدی نيست {که من برای نخستين بار آن را ادعا کنم}. با اين حال، شخص تا يک حدودی در انحراف دادن اين جريان (زوال و پستی) توانای دارد. امّا اگر فرد قسمتش اين بوده است که مشت بخورد - يقينأ، صورتی داغون خواهد داشت.
نوشته شده در ساعت 1/20/2003 11:18:00 PM توسط Azada
٭ زندگی مملو از احمقهای است که آينه ای در دست دارند. آنچه در نظر می آيد چرک صورتهای با کله ای به انداز موشهای صحرای اند. من اساس وجودی اين طرح را انکار نمی کنم - بلکه بيشتر منطق آن را زير سوال می برم. خداوندگار اين هستی شاهکار کرده است. او می بايست به خلقت خويش افتخار کند.
نوشته شده در ساعت 1/20/2003 11:07:00 PM توسط Azada
٭ ناهنجارهی ها در هر گوشه و کناری اتفاق می افتند. تنها درجه بوی تعفن زای آنها در نوسان است - و آنهم بستگی بدان دارد که شخص کجای اين عالم ايستاده است. بيآموز از مشکلاتی که نتيجه بفکری اند پرهيز کنی.
نوشته شده در ساعت 1/20/2003 10:59:00 PM توسط Azada
٭ در مرگ انديشه، کمتر کسی مانده بود تا در سوک نشيند.
نوشته شده در ساعت 1/20/2003 10:30:00 PM توسط Azada
٭
Shit happens in every corner and in every day. Only its smells varies - pending where one is standing. Stay away from problems. نوشته شده در ساعت 1/20/2003 10:25:00 PM توسط Azada
٭
Life is full of idiots carrying mirror. All one sees is shit-faces with heads size of rats. I do not question the constitution of this design - more the rational behind these. God has done a heck of a job. He should be proud of it. نوشته شده در ساعت 1/20/2003 10:25:00 PM توسط Azada
٭
Things often flips into air and one always wonders how they would land. نوشته شده در ساعت 1/20/2003 10:24:00 PM توسط Azada
٭
I am sound and am miraculously making it. I expect any thing. Shit is all over and this is nothing new. Still, one can do some to avert the stream. But when one is destined to take punches, one will get bruises. نوشته شده در ساعت 1/20/2003 10:24:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................Her majesty could potentially ruin my life like a candle deformed in a satanic temple. نوشته شده در ساعت 1/20/2003 10:23:00 PM توسط Azada Friday, January 17, 2003
٭ 13.بردباری : آن اندک افرادی که حاضر باشند امواج دريا و تلاطم کشتی را تحمل کنند، سرنوشت آنها را به ساحل می رساند.
نوشته شده در ساعت 1/17/2003 05:14:00 PM توسط Azada
٭ بزرگترين مشغله ذهنی انسان اين بايد باشد که در روبرو شدن با مشکلات همواره انسان بماند.
نوشته شده در ساعت 1/17/2003 05:13:00 PM توسط Azada
٭ آزادی قبل از اينکه در جامعه ای بتواند جاخوش کند - می بايست دلها را عاصی کرده باشد.
نوشته شده در ساعت 1/17/2003 05:10:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................It occurs to me that some of us, under bad experiences with more than half of the humankind – the female gender, conveniently assume that we had come up with the greatest, if not the final, solutions of all. That, if, as a men, we stay off the limits of the women, i.e., if we clear the roads for female sex, i.e., if we ignore, forget, stay away, and resist any intimate relationship with them – we are saved!
But that is a cheap and unchallenging way – not to mention it is not too practical either. Yes, it is possible to diminish “problem of female” by such strategy. But to do that, you need many things at your disposal which are not available to an average man. For example, how a man of such goal can address his sexual needs? Admittedly, this got to be a critical need for any man with slightest taste for juice! True, a man can get relief of this burden – granted he has the physical look and is healthy financially – to buy sex. Not to mention, the health risks he ought to undertake. So, absenteeism from any intimate relationship is not feasible solution. It is not challenging and thus like any thing not worked for – one can not expect much rewards. So, the wisdom dictates us to find a better solution. Now that we are to have an intimate relationship with women, we need to work on the major things at stack which makes this a pleasant possibility. Under stress of these moments, if I have to list three quick checks that all men have to refer to if they want a good intimate relationship with women, here they are: 1. Have Compatible Relationship. This is the key. In all forms of it: Cultural, class, religion, race, nationality, education level, activity tastes, … Resist relationships if you have not addressed every single issues of compatibility. This is true for both sexes. 2. Go out with her the longest time possible before give in to any sort of commitment! Your goal is to know her in every aspects – should you ever want her as a wife. 3. Should you give her commitment – prematurely. Expect load of shits on you! Not even a chance to step down the last stairways of the marital temple! Conclusion: Be real. Challenge yourself for a good relationship. Open your eyes. نوشته شده در ساعت 1/17/2003 03:19:00 PM توسط Azada Thursday, January 16, 2003
٭ من درسی برای گفتن ندارم. آئين و مرامی نمی شناسم که آنقدر ارزش داشته باشد که با قاطعيت ديگران را به آن فرا بخوانم. شايد در حدّ معمول و شايد هم کمتر می دانم که از چه دل چرکين می شوم. دوست دارم مثل يک گنجشک آزادانه بر سر هر شاخ و هر برگی که دلم گير داد بنشينم. اما اگر زمستان آمد و گرسنگی و سرما آورد - آيا هنوز توجه ام به پروازهای آزادانه خواهد بود؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/16/2003 03:05:00 PM توسط Azada Wednesday, January 15, 2003
٭ تو بی کسی! يک مهاجر جهان سومی که انديشه های والا برای کشورت در سر پرورانده ای. درد دوری از خاک کشورت را به دل داری. آزرده ای از اينکه چگونه سرنوشت تو را در غربت محکوم کرده است. زندگی ات مملو از لحظه های تلخی می شوند که تو را همواره در ريشه يابی اين مهاجرت به انديشه وا می دارند. در اساس وجود غريبانه خود، يک اتفاق تحميلی و نابکار می بينی. گاهی - در کافه ها و بارها پرسه می زنی بدون اينکه در انتظار کس مشخصی باشی. گاهی ارزشهای غربی را مناسب خود می يابی - گاهی هم از کرده خود خجالت می کشی. مشروب نمی خوری اگر هم فرصتی آمد در حد مرگ می نوشی. تو مخلوطی از خشم، حسرت، خود بينی، خود کم بينی و دل تنگی می شوی. تو به همه مهاجران - حتی به يک عراقی که در جنگ ناجوانمردانه خانه تو را خراب کرده و اکنون سرنوشت هر دو را در يک مسجد گرد آورده - احساس برادری می کنی. تو در درک پيچيدگی های زندگی آورگی خود را سخت ضعيف می يابی. به همه بی خانمان متروپل شهری همدردی پيدا می کنی. از هرچه انسانها را از هم جدا می کند نفرت پيدا می کنی. آرزو می کردی که زبان محل ميزبان را بدون لحچه تلفظ می کردی. خلاصه زير فشار اين انديشه ها روزی موهای سرت را رنگ می کنی اما از اينکه هموطن هايت اين کار تو را درک نمی کنند آزرده می شوی. از تبسمهای يک غربی از اين حرکت خود به انديشه فرو می روی. از اينکه در دوران استيلا ضعف بدنيا آمده ای - بر زمين و زمان فحش می دهی - آنهم فحشهای رکيک به همه رذالتهای که هر روز شاهد آن بوده ای. گوتفرن ....مادر غبه های ....!!!!
نوشته شده در ساعت 1/15/2003 10:07:00 PM توسط Azada
٭ نامه نگار برای گيرنده نامه همانند يک زن موقت می ماند. او را در حدّ لازم می شناسد ولی آن آزادی را دارد که او را به آسودگی طلاق دهد. اما، وبنگار يک عروسک خوشکلی است که توسط کمپانيها و رسانه های وابسته طراحی شده است تا رضايت مليون ها مردانی که از همخوابگی های تکراری عاصی شده اند را جذب کنند. وبنگر، اگر اندکی روشن باشد، زود يا دير به بی احساس بودن اين عروسک پی برده - خشم و بی گانگی او را مشتعل می کند. وبلاگر، اما، آن فاحشه گمنامی است که از يک منبع مرموزی تغذيه می شود تا خيابانهای شلوغ مرکز شهر را با سکس مجانی خود به هيجان آورد. وبلاگنگر در ميان اين همه جنده های مرکز شهر - به چندتای دل می بندد و در ميان آن چند هميشه يکی را ديوانوار دوست می دارد!
نوشته شده در ساعت 1/15/2003 09:27:00 PM توسط Azada
٭ نوشتن وبلاگ همان دلمشغولی لذت بخشی را به من می دهد که نوشتن نامه در گذشته می داد. با چند تفاوت، در نوشتن نامه شخص فرصت بيشتری در تأمق دارد. نامه را عمومأ به يک شخص معين می نويسد و موضوع می تواند خيلی خصوصی باشد. شخص وبلاگر، برای هر کس و ناکس می نويسد. کسان او آنان هستند که اگر هرگز لذتی از نوشته اش بردند با ايميلی تقدير می کنند. ناکسان آنهايند که نوشته ها را می خوانند و بادی در غبغب انداخته وبلاگر را مورد سرزنش قرار می دهند. آنها حتی خود تصوير واضح ای ندارند که چرا نوشته ای آزارشان داده است. پس آنها علارغم غرولندهای خسته کننده خود به سايت بلاگ باز می گردند. اما شجاعت و بدتر از آن مهارت نوشتن دو کلام که گويای مخالفتشان باشد را ندارند. آنها موجوداتی هستند که به ترحم بيش از هر چيز احتياج دارند و قرار نيست از نوشته های که آنها را به نوعی آزار داده است - آن را هرگز دريابند.
نوشته شده در ساعت 1/15/2003 09:12:00 PM توسط Azada
٭ مطالعه تاريخ اين مزيت را به ما می دهد که با قاطعيت بتوانيم حوادث روز را به استهزاء بگيريم. تاريخ ملتها نمايش تکراری صحنه های است که عمومأ مضحکتر از قبل تزئين می شوند آنقدر که ما به آرايشی غير از آن عادت نداريم. آگاهی تاريخی لازمه مطالعه و بيشتر از آن زير سوال بردن همه روشها و منشهای است که وجود تحميلی خود را در تاريخ انسانها جای داده اند. اگر در صورت مادر تاريخ شجاعانه بنگريم قطره های اشکی را می بينيم که بر گونه های او و از روی پستانهای مظلومش مثل مرواريد غلط خورده - و از روی پيکره نحيف و ناف خشکش می گذرد. اشکهای سردی که جلوه های تکرار عقبماندگی فرهنگی و ضعف اقتصادی ملت ها است. ملتی که تاريخش را نمی داند - از درسهای گذشتگانش خود را محروم کرده است. حوادث امروز تکرار فکاهی اتفاقات گذشته اند. البته که ماسکها - برای رد گم کردن هم اگر باشد - همواره تعويض می شوند.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/15/2003 08:38:00 PM توسط Azada Tuesday, January 14, 2003
٭ پاپا گريگوری آن خصوصيت های ساده و دهاتواری داشت که در آن زمان مورد ستايش خيلی از زنان اشرافی روس بود. آنها در او همان سادگی های را می جويدند که طبيعتأ در زندگی خود کمتر يافت می شد. زنانی که تجربه شخصی اشان از مردان قدرتمند و با نفوذ روس آنقدر بود که دل زده شده باشند. و اين کشش بوی انتقام زنانه می داد. راسپوتين - البته به وجود اين کمبودها که روح اين زنان را در تنگناه قرار داده بود - به خوبی واقف بود. او مصصمم بود به هر شکلی به حساسيت های اين عطش به نفع نيازهای روحی و جسمی مردانه خود بهره ببرد. او به اين اطمينان داشت که اين دسته از زنان سخت مجذوب روحيات عارفانه او خواهند شد. او هرگز در استيلا خود در مهار و راضی کردن زنان با نفوذ پيتزبرگ در خود شکی نداشت. مشکل او عمومأ مردان با نفوذی بودند که عمومأ از روی غرض محبوبيت او را غير قابل تحمل می يافتند. دشمنان مردش از همه طيف فکری در ميان اشراف پيترزبورگ بودند. هرگز خصومتی از طبقه برزگر روس نديد. و اگر کدورتی هرگز در زندگی با روستائيان داشت قبل از هر چيز نتيجه سبک زندگی و فقر لعنتی سيبری بود. در خاطره اش شايد اتهام اسب دزدی - که يک اتهام جدی بود - وجود داشته باشد. اما، مقام و فضيلت دسته های دينی که او از آنها پيروی می کرد را هيچ دهاتی سيبری هرگز با استيزاء نگرفت.
نوشته شده در ساعت 1/14/2003 05:18:00 PM توسط Azada
٭ يکی از شاهدان - راسپوتين ما را بدينگونه ياد می کند: "برخوردش دارای يک اصالت بود. زبانش ساده با جمله های کوتاه و مملو از تصوير بود. چشمان خيره و توصيف کننده او بنظر می آمد که مستقيمأ در چشمان تو می نگرد ... بنظر اين استارتز، مرد خدا، توانای اعمال نيروی هيپناتيسم غريبی بر هر آن کس که با او روبرو می شد - را داراست."
نوشته شده در ساعت 1/14/2003 04:51:00 PM توسط Azada
٭ مونيا گولووينا - يکی از خانمهای ستايشگر پاپا "آيا شخص در همجواری گريگوری افيموويچ آنقدر احساس آرامش نمی کند که رذالت و فقر دنيا را به فراموشی بسپارد؟ او دارای آن استعدادی است که می تواند آرامش و سکوت را به روح انسان ارزانی دارد."
نوشته شده در ساعت 1/14/2003 04:40:00 PM توسط Azada
٭ زندگی در چه شکل آن قابل تحمل است؟ بعد از مدتی تلاش در درک حقيقت سرشت زندگی، فرد به مرحله ای می رسد که ديگر در قبول و يا رد عقايد و انديشه های ديگران پرهيز می کند. از هرچه قضاوت کردن است بيزار می شود. تو گوی هرکس را آنگونه که می انديشد - مادام که آزار و توهين به او نرساند را قابل تحمل می بيند. بيشتر به نحوه فکر و گوناگونی انديشه ها توجه می کند.
........................................................................................تو بيشتر به گوناگونی و امکانات در عقايد و ذهنيات انسان توجه می کنی - به عبارت ديگر حساسيت خود را بر برتريت هر نوع عقيده ای از دست می دهی. آزاد و بی قيد - تنها می بينی و گوش فرا می دهی. ـ تحليل می کنی ولی سخت از دام قضاوت های ناشيانه امتناع می ورزی. اگر يک هندو را ديدی که با داشتن آخرين مدارک تحصيلی در غرب - در داخل ماشين ژاپنی خود تنديس خداوند ثروت را آويزان کرده است - به او نمی خندی! بلکه - با او حرف می زنی و در مورد خدايان هندو چيز می آموزی و کلامی از ابراهيم خليل نمی آوری! اگر خانمی همکار تو، را به يک زن چاق ديگر معرفی کرد و بدون کم و کاست گفت که او يار زندگی اش است - تو لبخند می زنی و می گويی "از ديدار شما خوشوقتم!" - مهم نيست که در همان حال در مغز کوچکت چه می انديشی! مادام که آن را بر زبان نياوری - آب از آب تکان نمی خورد! تنها فقط يک ديوانه ممکن است هر انديشه اش را بر زبان آورد - و تو هنوز به آن مرحله نرسيده ای. روابط اجتماع و عقل سليم به تو می گويد زبانت را گاز بگير و برای انديشه ات مرز و بوم قرار مده. "آه! من هنوز يک زوج لزبين خوشکل نديده ام! مردان شما در انجام مسئوليت تاريخی جنسی خود سخت کوتاهی ورزيده ايد!" نوشته شده در ساعت 1/14/2003 03:59:00 PM توسط Azada Monday, January 13, 2003
٭
If you can’t be a saint it does not mean you are destined to become a devil. نوشته شده در ساعت 1/13/2003 07:15:00 PM توسط Azada
٭ گرچه شما ممکن است نتوانيد يک قديس باشيد - اين بدان سان نيست که سرنوشت، شما، را با شياطين رقم می زند.
نوشته شده در ساعت 1/13/2003 07:14:00 PM توسط Azada
٭
You don’t have to be a saint to live a life with dignity. Nor you need to embrace all the sins you are invited by the devils to commit. There is often a fine line between good and bad deeds. How about the things which seems increasingly hazy? نوشته شده در ساعت 1/13/2003 07:02:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................If the world is on one foot and life is tolerable in most part, it is because of few dedicated people throughout human history who put others’ comforts before their own. Whose love for humankind has been abandon. These good people of our world have an extra passion for their work – knowing that their work is designed to make life for rest of us easier. They are not in for recognition and that makes their work so spiritually superior. نوشته شده در ساعت 1/13/2003 04:48:00 PM توسط Azada Thursday, January 09, 2003
٭
Now than ever, it seems to me the primary wish of an artist shall be to stay in tune with his true instinct calls. If, first and most, a work is crafted to appease the taste of its potential spectators, the mediocrity of end-product could not be hide. It must be a nasty thing for one to have to ruin his genuine feelings – just to conform the pressures of norm. نوشته شده در ساعت 1/09/2003 05:07:00 PM توسط Azada
٭ اين به خودی خود يک معجزه است که فرد انديشه اش را با يک کليک در دنيا پخش کند. درست مثل پودر خاکستر مرگ بر رودخانه ای وسيع که تا سالهای مديدی گنجايش اين خاکها را دارد. اما - اگر غولی شاخدار آمد و گفت "آقا! شما حق نداريد خاکستر در اين رودخانه بريزيد. من از سازمان دولتی حفاظت از منابع طبيعی آمده ام!" تو چکار خواهی کرد؟
نوشته شده در ساعت 1/09/2003 05:06:00 PM توسط Azada
٭
Shit happens every day! And I have no control on them. نوشته شده در ساعت 1/09/2003 04:58:00 PM توسط Azada
٭ مشکل اين وبلاگ ديگر آنقدرها مسائل تکنيکی آن نيست. اگرچه من هنوز در تايپ فارسی خيلی کند هستم. نوشتن به دو زبان - مرا مجبور در انديشيدن در دو زبان می کند - که اين هم تجربه جديدی نيست. آنچه برای من جديد است انديشيدن به يک مسئله در يک آن به دو زبان - و کوشش نوشتن آن در هردو زبان و پيدرپی. به هر حال آبی هست و هوا هم آفتابی و هوس آفتاب گرفتن شديد. اما چگونه من می بايست در کنار اين زنان لخت اروپای - رانها و سينه پر مو خود را وانهم و بدتر از آن گمراه نشوم؟ بهرحال قلمی هست و هوسی برای نوشتن - و آزادی انديشه و تکنولوژی عنکبوتی و بی انتها. همه اينها مرا به ياد آسمان نيمه ابری می اندازد و اشعه ای که توانسته سری بدرون خاک ما به اندازد. تو گوی اين دفعه خدا مرا برای درددل فرا خوانده است. و اين افتخاری است برای من که سخت مصمم هستم چهره او را آرايش کنم. آوخ! چه کار مشکلی! وقتی تاريخ اديان را می خوانی - دلت به حال خدا می سوزد که به نام مقدسش چه ها که در زمين نشده است. او ما را آزاد آفريد و اين حداقل چيزی است که من از آن اشعه استنباط می کنم.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1/09/2003 04:26:00 PM توسط Azada Wednesday, January 08, 2003
٭ برای يک داستان گو هيچ چيز کشش آن را به اندازه خلق داستانش ندارد. يک داستانگو خوب آنقدر معتاد می شود که برای درج داستانش از همه ارزشهای رايج که با آنها بزرگ شده و خو گرفته است چشم بپوشد. او بيمار است همانند يک الکلی. راه نجاتش - شايد و از ميان هزاران پيشنهادهای که به او همواره می شود - ننوشتن است. و برای اينکه از اين عادت دردآور دست بردارد - می تواند - از ميان همه پيشنهادها شده و قابل تصور - نظر آن هندی تبار را که در تراموا در وين اخيرأ آشنا شده بود را عملی کند. او می بايست از يک سومعه در .... ادامه دارد ...
نوشته شده در ساعت 1/08/2003 04:25:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................Dearest lady Susana, an artist friend of mine has a desire to portray you. As an artist, he should sacrifices any thing to make his paintings come into life. He is no true painter if he allows his inner voices of faith hinder this. If he is into nudity – so be it! It is so misfortune, for a woman of your figure, to deny him this. It is a betrayal to humankind, if, for whatsoever reasons, your portrait is not done. Dearest beauty, why far you go to appreciate art, you are an art. نوشته شده در ساعت 1/08/2003 04:02:00 PM توسط Azada Monday, January 06, 2003
٭ آزادی قبل از اينکه در جامعه ای بتواند جاخوش کند - می بايست دلها را عاصی کرده باشد.
نوشته شده در ساعت 1/06/2003 11:57:00 PM توسط Azada
٭
Dear Madam Bovary,
If you ever come across love – think twice! The temptation for power and place is to hunt you. Don’t be too snob now. Say so, if you’re really impressed by my words! Since I am not for your love, dear Bovary, and although you might rightly think I have some sinister favoritism, I suggest you stay sharp with your senses. Recognize me for the truth you feel I am! I can’t be simply ignored to hopelessness with such electronic medium for too long. Wake up! And verify me in space! نوشته شده در ساعت 1/06/2003 11:14:00 PM توسط Azada
٭
There is so much time to do what one is destined to do. And for a writer – the time is not well spend to worry if his work is to appease the authorities. Nor, and he ultimately seems to realize in his 40s, to care for the family bullshit. He is truly in course against the time. نوشته شده در ساعت 1/06/2003 10:56:00 PM توسط Azada
٭ هيجان من بيشتر در رابطه با فرايند (پراسس) عمل است تا نتيجه آن. من از تماشای گربه وحشی که موش بيابانی را در چنگال دارد و چگونگی آن موجود بدبخت در حفظ بقای خود می کوشد - به ذوق می آيم. اما، وقتی من صدای لعنتی استخوانهای موش را زير پاهای قوی گربه می شنوم - چه دارم بگويم؟ پوچی اين محکوميت شاق يک سوال فلسفی هميشگی خواهد ماند که بدانسان می توان تمام خدايان را به محاکمه کشاند.
نوشته شده در ساعت 1/06/2003 10:55:00 PM توسط Azada
٭
I am fascinated more by the process than the goal itself. I am more exited by observing a wild cat on how she traps the rat and how that poor thing struggles for his life. But then, what I have to say when I hear the crushing of bones under vigorous reality of cat’s paws? The absurdity of this harsh sentence remains an ever philosophical quest which one could put all the gods on trail. نوشته شده در ساعت 1/06/2003 10:36:00 PM توسط Azada
٭ دوست هنرمندم، سر کار خانم، آنگاه که تو تصميم گرفتی لحظه ای گوش خود را به آنها وادهی - تو می بايست فاتحه هنرت را بخوانی. به نظر درب دنيا روی پاشنه اش بند نمی شد اگر از داشتن آن کون گشادانی که از بروز هنر خويش در ضعف بودند - فارغ بود. ....
نوشته شده در ساعت 1/06/2003 10:35:00 PM توسط Azada
٭
My artisan lady friend, If you should momentarily stop and listen hard enough – you might as well say good buy to your beloved art. It seems the world could not get by without few assholes who have failed in every turn to uplift their souls through their own work. So out of nothing but pure envy, they are trying to bring you down. Tear the cords! Feed their fishhook with fetus flesh of a raped piglet. They would not know the difference. Send a porno picture of yours and deny them any thing erotic you have ever written. They have lost their sense the day they’ve realized the void within. They just can’t bear the emptiness and you are not in position to eliminate them. They have no room to absorb the complexities of your sensations you so vividly displaying in your writings. Trick them! They like porno – believe me! And if your value system will simply fail you to do that, don’t ask me for advice next time. نوشته شده در ساعت 1/06/2003 10:27:00 PM توسط Azada
٭ همه دردهای امروز تو می بايست دالهايی جهت کسب موفقيّت های آينده تو گردند. پس همواره، محکم، جامع، و با ذوق کار کن! اگر تو يک نويسنده و يا هنرمند باشی، اين قاعده بر تو مستثناء می ماند. بشريت اغلب محکوم به اين تجربه است که از کار هنرمندش آنگاه تقدير کند که ساليان متمادی از بهره بردن کرمهای خاکی که از جسم او سير شده اند - گذشته باشد.
نوشته شده در ساعت 1/06/2003 10:15:00 PM توسط Azada
٭
All of your today’s pains should become the reasons for your tomorrow’s prospers. Work hard, through, and with enthusiasm!
There is one exception to this rule and that if you are an Artist or a writer. Humanity is often doomed to reach approbation of an artist’s work long many years after the worms of soils have appreciated his flesh. نوشته شده در ساعت 1/06/2003 08:54:00 PM توسط Azada
٭ نازنين سرکار خانم، همه خط واره ها در اين روزنگاری بنده، اگر اندکی تحمل از خود نشان دهی، موجب ارتقاع روح تو خواهد شد، و من چندان در کارم تبحر ندارم اگر هرگز اين کلام را برزبان آورم.
نوشته شده در ساعت 1/06/2003 08:37:00 PM توسط Azada
٭ Madam, all the sketches here in this daily log of mine, if you bear with it awhile, end in glory of your sprit, and I am no good at what I do if I literally say this.
نوشته شده در ساعت 1/06/2003 08:31:00 PM توسط Azada
٭ بابا مقدس روسی ام - سلام: سينه ام درد می کند. حرفهای زيادی است که نمی تونم به آسانی آنها را به هر کس و ناکس بگويم. ای کاش - تو بودی و من اندکی از اين دردهای مرموز را با تو در ميان می گذاردم. آری، ميدانم که جنس مرد اصولأ آن خاصيت و کششی را که با چشمهای پر نفوذ تو آرام شود را ندارد - با اين حال انديشيدن به تو - قبول کن، ای ابرمرد دهقان زاده روس - می تواند اندکی از زندگی خسته کننده ماشينی مرا بکاهد. آيا مشعف نمی شوی اگر بدانی که نزديک به يک قرن بعد از مرگ مظلومانه تو - يک انسان ايرانی اکنون روزهای متمادی را با انديشه به تو و زندگی در سنت پيتر و روسيه آخرين تزار - با زير سوال بردن همه جرم های که بعد از مرگت در روسيه انقلابزده اوايل قرن تو را نسيب شد - تمايلی آنچنان پر حرارت از خود بروز دهد؟
آه! پدر روحانی روس - همواره پاپا، ای کاش می شد مجددأ ظهور می کردی و با چشمان خود روح زنان ماشين زده و فمنيست دوران ما را کمی التيام می دادی! با ظهور مجدد خود شايد سينت های غالب را در همه فرهنگها به ستوه می آوردی! می دانم که با ظهورت - در ميان درويشهای وطن من و مرتاضان هندو - مريدانی فراوان می يافتی. اگرچه اين مريديت در ميان مردان شرقی به سختی انگيزه ظهور مجدد را در تو تّبلور می کند. و من اين بی تمايلی از يکسو و کششهای مقدسانه مردانه تو را به خوبی درک می کنم! پاپا گريگوری عزيز! ای کاش می شد به تو بگويم که همان شوق و کششی را که تو به آسانی در ميان زنان اشراف و زحمتکش روس زمان خود می يافتی، امروز تو می توانستی در ميان زنان لکاته مدرن امروزين با انديشهای دگم و خشن که عمومأ در قالبهای تکراری استقلال طلبانه و اتيسم نشان می دهد بيابی! زنانی که با مواضع انقلابی و انعطاف ناپذير خود - زندگی همه مردان را به گُه کشيده و برای خود نيز جز البسه های تنگ که فقط مردان حريص را حريصتر و متعصبين را خشمگين تر می کند - نسيبی برای جامه فلکزده کنونی نداشته اند! پدر روحانی روس: امروز، اما، ما خيلی دربدرتر از انسان روس تزاری زندگی می کنيم. جوامع انسانی بطور نژادپرستانه ای به جوامع آزاد و جوامع استبدادی و خشن تقسيم شده اند. آه! قبول می کنم که برای تو حس جوامع سوّمی کنونی نبايد سخت باشد - چه که تو در آن يک عمر زندگی کردی! البته همسان کردن روسيه تزاری با دنيای فلاکتزده جهان پيرامونی امروز به غايت يک قياس ناشيانه است. اين می بايست برتريت خاص قرن پيش-کمونيستی روس که موجب ظهور تو و همه استارتسها، يوروديو ها روس، راهبان مسافر، مردان خدا، و ديگر اربابان جويای طريقت سيبری که مثل قارچ در اوايل قرن پيش نسيب روس شد - باشد. تاريخ ذهن و انديشه انسانی مديون همان فضا خفقان آور روس تزار است که مطمنأ مرموزتر از هر زمان و بخصوص دوران کودن و کامپيوتری و "متمدن" کنونی بود. اگر فضای روس قرن 19 مملو از خلاقيت اديبانه ای بود که خالق غول های بزرگی ادبيات چون - پوشکين، گوگول، داستايوسکی، تولوستوی بود - در قرن بعدی و در سايه خفقان آور استالين - همه خلاقيتهای ذهنی انسان روس در اسارت درآمد. همه اين خشونتها به انديشه، روح و احساس انسانی با مرگ دهشتناک تو زير سرپوش وطندوستی روسيه مادر و جدال با خرافات و مذهب آغاز شد. با کژروی ها و تندخوی های انقلابيون لنينيزم، هر انسان آزاده ای می بايست روزهای سختی را برای مردم روس پيش بينی می کرد. همه اين نابسامانی ها با نبش قبر تو آغاز شد. همانگونه که همواره تاريخ نشان داده است - اژدهها با کلهای داغ و نيشهای سوزنده خود اولين طعمه های خود را براحتی در ميان خود می جويند! اين سرشت منشهای خشم و تند و سرخ است که تحمل کوچکترين خراش در ارزشهای منجمد خود را نداشته باشند. خشونت انقلابی که نخستين لقمه های آن رهبران مارکسيست با کله های مدعی با نفرتی عميق به مذهب، احساس، و کششهای عارفانه انسانی بود - آغاز شد. خشونتهای حزب پُرلتر و استالين - البته پديده ای بی گانه در سرشت ايدولوژی ها نيست. و اما تو - تا آنجا که از يک روحانی روستازاده روس انتظار می رود - فارغ از اين روحيه های مادی بودی - و چه خوب که زنده نبودی تا در زير شکنجه های انقلابيون لنينيسم مجبور به اقرارهای باشی که کتابهای کمونيستها را در توجيه در طرد خصمانه هرگونه انعطاف در قبال روح انسانی را قطورتر کند! پاپای روس من! من امروز حرفهای زيادی دارم که فشار آنها از يکسو و گنجايش محدود فضا و زمان در ابراز آن مرا سخت ملتهب می کند. من - با تمام وجود به شوکت و مظلوميت تو سر فرود می آورم! در اين زمستان سرد که تنها اندکی می تواند يادآور سيبری دوران تو باشد من راحتر می توانم سختی های دوران ساز تو را تجسم کنم. البته ، اين که من در جای گرم با غذای کافی دارم اينها را می نويسم در تداعی روحيه عظيمی که پديده ای چون تو را در روسيه نيکلا دوم ممکن ساخت - با مشکل روبرو می کند. با اين وجود، من در زندگی خود آنقدر فقر، دربدری، بی کسی، تنهای، و زندگی آلوده غريبی و خشن تحمل کرده ام که بتوانم با استناد به آن تجربه ها - حقيقت ظريف اما تحريف شده تو را برملا سازم. آيا به تو گفته ام که در همسايگی ما اخيرأ يک زوج جوان روس سُکنت گزيده اند. زن جوان روس همسايه ما همه تخليلاتی که هر کس در مورد زنان زندگی تو با خواندن زندگينامه ات در خود می پرورد را داراست. موهای مجعد پرپشت قهوه ای تيره، پوستی شفاف و سفيد، لبانی سرخ و برگشته و چشمانی کمرنگ - او را در ميان محل مهاجر ما که عمومأ تيره گون و آسيای شرقی اند، سخت وصله ای ناجور کرده است. همه اين نابسامانيهای مهاجرت و تلخی روزگار بطور ظالمانه ای در رنگينی چشمان او موج می زند. شايد او دشمنان قسم خورده پول پرست نژاد سفيد روس را موجب فلاکت خود بداند. اما من دوست دارم - موقتنأ - سرنوشت بی خانمانی او را به استيلای انديشه های خشن و خصمانه و سرنوشت تو - آنهم بعد از يک قرن - مرتبط سازم. به هر صورت ، آن موج مرموز غمگينانه - شايد با تاثير روحانيانه اُرتادکس تو می توانست تسکين بيابد. در جويای فرصتی هستم تا در مورد تو از آن دو روس بپرسم. البته بطور جدا. و اين نبايد سخت باشد چون که آن مرد روس شغلش شبها کشيک يک ساختمان شرکت بيمه است. من از فرصت طلبی و البته خيلی بيشتر از آن - از جذبيت روحانيانه تو فارغ هستم. نتيجه کار را به تو گزارش خواهم داد. گريگوری، تو ای رُسوخ کننده قلبهای زنان روس! در اين روزهای زمستانه که کمکی هستند تا تصور تو آسان شود - من سر تعظيم در برابر عظمت زندگی رازوار تو فرود می آورم. نوشته شده در ساعت 1/06/2003 05:24:00 PM توسط Azada
٭ اين هم از اون حرفای قشنگه که نباد تابش خورشيد چشمارا کور کنه تا کسی نبينه:
........................................................................................"کلمه ها روح دارن. کلمه ها روح دارن و بعضياشون روح آدمو خراش ميدن. تا عمق وجودت خراش ميدن. کلمه ها روح دارن، کلمه ها روح دارن و بعضياشون آدمو به اوج می برن، اوج. اما سکوت آدمو هيچ جا نمی بره. سکوت آدمو تو سرگردونی خودش نگه ميداره، يه جايی بين زمين و آسمون، يه جايی مثل برزخ." نوشته شده در ساعت 1/06/2003 02:50:00 PM توسط Azada Saturday, January 04, 2003
٭
........................................................................................ If you could stop focusing on what you do not have, you may find grace to be thankful for what you have. نوشته شده در ساعت 1/04/2003 02:38:00 AM توسط Azada Friday, January 03, 2003
٭
Much this Papa of Russia deserves to write about. One can not start writing about this holy man and leave it in a very premature state as I have done so far. Like any one who writes about people and events in history – I have my own word-game. That is, I need to stretch the truth that I have not access. I have to rely on 2nd hand words and interpretation (in this case, scholars of Stalin Era) to deduce my own conclusion.
It is unjust to Papa and myself to leave writing about him as I have done so far. And I knew his soul would hunt me down to fairness at last . For one, I see Papa Grigory as much the victim of the Tsar as the rest of the peasantry lands of Russia. Justice tells me to cover more – way in-depth. Loads of details are hidden about this Phenomena of Russia. Am I fertilizing this for some inferences I can make at a later stages to the situation and state of my own beloved country – Iran? نوشته شده در ساعت 1/03/2003 05:08:00 PM توسط Azada
٭
My dear Persia, all the regrets you have displayed on your email, all of your fury about my words, are unfounded – should you grant yourself more time to know my words. It is like taking an experienced madam to bed. You rush it – you shash it! Thus, patience is the virtue of the game – if you really want to have some fun with my words. نوشته شده در ساعت 1/03/2003 04:47:00 PM توسط Azada
٭
........................................................................................I got only one email saying a problem reading my Farsi writings. Please let me know if anyone else has experienced same problem.
Agretoon Ba Ali نوشته شده در ساعت 1/03/2003 04:33:00 PM توسط Azada
|